X
تبلیغات
شعر دری

+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در جمعه پانزدهم فروردین 1393 و ساعت 2:12 بعد از ظهر |

 تو از هر در كه باز آيي بدين خوبي و زيبايي

دري باشد كه از رحمت به روي خلق بگشايي

ملامت گوي بيحاصل ترنج از دست نشناسد     

 در آن معرض كه چون يوسف جمال از پرده بگشايي


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در چهارشنبه هفتم اسفند 1392 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |

بدخشـــــــــان

 

                             بدخشــــان معدن و کانت بنازم

                   بدل لعــــل فراوانت بنازم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در شنبه نوزدهم اسفند 1391 و ساعت 9:10 قبل از ظهر |

مـــــاه من

 

        ماه من اندر چمن آن جهــــــد کاکل بشکنـد

          قامت سوسن خمد هر تار سنبل بشکنـد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در شنبه نوزدهم اسفند 1391 و ساعت 9:7 قبل از ظهر |

حسن اگر با علم پیوندد ,دو بالا میشود

 

هر چه از دو مایه گیرد,شاز ویکتا میشود

 

آشنای معرفت هرگز نباشد نیمه راه

 

آنکه چون مجنون روان در کوه لیلا میشود

 

مرز دانش را نه پنداری که پایانی بود

 

از الف آغاز یابد, ختم تا یا میشود

 

در طریق گنج مطلب رنجها باید کشید

 

بی تلاش و رنج کی مطلب مهیا میشود

 

هر که از دانش مدد جوید شود پیروز مند

 

رهگشای دیگران در کار دنیا میشود

+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی


چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |

سلامی گرم به دوستان عزیزم در این هوای زمستان  سرد سلامی گرم با نفسهای گرفته...

امروز هم مثل تمام روز های برف باری است  من هم  به سوی آسمان

 ابری پر دادم دلم را روی ابرهای خشمگین نشاندم و با گرمای دلم

توانستم دل ابرها را بدست بیاورم, امروز هم مثل تمام روزهای بارانی

 زیر باران قدم میزدم همه جارا قطرات فرا گرفته بودند اما روی سر من...

 ابر سیا  هم مثل همیشه زیبا بود مثل تمام روز هایی که خورشید را

 در آغوش ندارم اما در دلم با وجود زیبایش گرمایش را حس میکنم,

با وجود خورشید جاودانه زندگی همیشه روح من گرم و گرمتر میشود

 و همیشه دستانم مثل آتش شعله ور...

امروز روز زمستان است  اما دل من بهاریست گرچه دلم گرفته از این

 روزگار سخت که پر از خنجرانیست که از پشت سر به سویت می آیند

 و روی دسته آنها هک شده دوست عزیزم بنوش, اما دل من آرام

 است زیرا قولی دادم که آرام باشم و دلم دی دغدغه نمی گذارم که

روزی دلم را به وسیله ی دشنه تنهایی بدرند من خودم را با تنهایی

 خوی می دهم تا تنهاییم را نگذارم دیگر تنها بماند...

حرفهای دلم امروز زیاد است زیبا بوی بارانی که در آسمان پیچیده دلم

 را در بر گرفته من دلم بارانی شده همان طور که سر تا پایم نیز

 

بارانی شده...

+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 11:31 قبل از ظهر |
گفتگویی مادر ودختر متجدد

ای    دختر    من    باز    كه   تو   حامله  هستی

يكبار      دگر     منتظر    قابله    هستی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 9:49 قبل از ظهر |

همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشد
دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 8:6 قبل از ظهر |

دوست آنست که چون آینه عیبت گوید

 

همچو باران بزند بر تو غبارت شوید

 

نه جلوی تو بسی ،به به و چه چه بکند

 

وز پس پرده ی خلوتگه عیوبت جوید

+ نوشته شده توسط نبی الله واثق در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 7:57 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM